میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ سرویس:برگزیده ها یک دیدگاه 221 بازدید

روایت باران(۴)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۴)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند.

بخش اول، دوم  و سوم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش چهارم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: هوا هنوز کاملا روشن نشده بود که به اولین موکب در ماهشهر رسیدیم. حدود ۲۰ نفری در موکب مشغول فعالیت بودند. جوانی مودب با پای برهنه با خوش آمدگویی مردم را به سمت ورودی موکب راهنمایی می کرد. پسر بچه ای هم با تمام قدرت مشغول همکاری و جمع کردن بساط صبحانه مسافران کربلاست و آنقدر در کار خود غرق شده که هیچ توجهی به اطراف خود ندارد.

در زمان ما دهه شصتی ها، موهای مدل دار جرم بزرگی بود و مساوی بود با به باد دادن آبروی فامیل و این را همه به خوبی به یاد می آوریم اما اکنون دربین خادمین موکب جوانی را می بینم که مدل موهایش عجیب است و من نمی دانم چه مدلی است اما در کمال ادب و احترام مشغول پهن کردن سفره برای زائرین جدید الورود است. همانطورکه کاسه آشی را از داخل سینی بر می دارم  خادم جوانی که با پای برهنه در ورودی موکب ایستاده بود را صدا می زنم و از او می خواهم که چند دقیقه ای کنارم بنشیند.

با لبخندی دعوتم را قبول می کند. از او می پرسم: چرا با پای برهنه مشغول پذیرایی از زائران هستی؟ نگاه پر از تعجبش را به سمتم می چرخاند و با صدای بغض آلودی می گوید: می خواهم برای خودم یادآوری کنم که دختر علی چگونه با پای برهنه این بیابان ها را در اسارت طی کرده. می خواستم بگویم زینب نیاز ندارد که توپای برهنه بگردی. درد زینب درد پایش نبود. دردش کج فهمی واقعه کربلا بود، اما با آوردن نام دختر علی چشمانم خیره برلبش می ماند که میان فشار دندان هایش قرار گرفته تا اشکش جاری نشود. حزن و اندوه چهره اش توان بیان عقایدم را از من گرفت و همین شد که تصمیم گرفتم گفتگو را همین جا خاتمه دهم.

پرسیدم: عشیرة الصیامر نام عشیره شماست؟ سرش را به سمت بنر نصب شده چرخاند و گفت: بله، ولی اینجا موکب خدام ابا عبدالله الحسین و آن نوشته فقط برای مجوز است. شما آن نوشته بزرگ را بخوان «موکب خدام ابا عبدالله الحسین (ع)».

محسن به ما ملحق شد. به سمت کاسه آش اشاره کردم و گفتم بسم الله. گفت: من آش نمی خورم. موکب داری که کنارم نشسته بود به یکباره بلند شد و گفت: چند دقیقه صبر کنید الان برمی گردم. به سمت میز بزرگی که وسایل پذیرایی از زوار برآن چیده شده بود رفت و پسربچه ای را صدا زدم و به زبان عربی چیزی به او گفت و همانجا ایستاد.

فکرم روی جمله پرمعنایی که برسر در خانه ابوالحسن خرقانی نوشته شده بود متمرکز بود: «هرکه دراین سرا درآید نانش دهید. نانش دهید و از ایمانش نپرسید. چه آنکس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد، البته برخوان ابوالحسن به نان ارزد».

در این سرای نیز کسی از شما دینت را سوال نمی کند که ایرانی هستید یاعرب؟ گروهی سینه به دست ایستاده اند تا به شما خدمت کنند. فارغ از هر دین و مذهب وجنس و قوم و ملیت .

کاش ابوالحسن خرقانی سر از گور برمی داشت و بعد از گذشت چند قرن لحظه ای به تماشا می نشست. این خوان گسترده حسین را که هر رهگذری بدون هیچ پرسش و پاسخی می تواند بر سر این سفره بنشیند.

موکب دار که با جنب و جوش زیاد مشغول پذیرایی از مسافران اتوبوس تازه رسیده بود هرازگاهی به سمت ما می چرخید و با دست اشاره می کرد تا منتظر بمانیم و من محو تماشای آدم هایی شده بودم که از کودک و پیر و جوان، زن و مرد به عشق حسین اینجا جمع شده بودند.

پیرزن ها و پیرمردهایی که عصا زنان می آمدند یا معلولین ویلچر سوار. نمی توانستم باور کنم که عشق حسین آنها را به آنجا کشانده تا در پیاده روی اربعین حسینی حضور پیدا کنند. مادرم و دختر عمویم نمازشان را خوانده بودند. عزم رفتن کردیم که صدای آقا آقا از پشت سرمان شنیده شد. همزمان با ما با تعدادی از مسافران نیز به سمت صدا برگشتند. با اشاره موکب دار متوجه شدم که ما را صدا زده اند و از ما می‌خواستند تا وارد موکب شویم. سفره ای از نان و پنیر و گوجه و چای پهن شده بود. تازه متوجه شدم که به آن پسر بچه چه می گفته و دلیل اشاره هایش برای منتظر ماندن چه بوده. بی شک برای تهیه همین صبحانه تا خانه رفته بود تا محسن صبحانه نخورده موکبشان را ترک نکند. با تشکر دور سفره نشستیم. نفری چند لقمه خوردیم. من زودتر از بقیه بلند شدم و به سمت موکب دار که مانند گوی به هرسمت می چرخید و آرام و قرار نداشت رفتم. دستانش را گرفتم و از او به خاطر لطفش تشکر کردم. درجوابم گفت: من از شما ممنونم که با قدومتان خانه حسین را روشن کرده اید و با هر قدمتان به سمت کربلا  شعله های چراغ هدایت را روشن تر می کنید. از من تشکر نکن، از ارباب ممنون باش که انتخابت کرد و تو را دراین مسیر قرار داد.

دستانم در دستانش و نگاهم به نگاه مهربانش گره خورده بود پرسید: چندمین بار است که در اربعین زائر کربلا هستی؟ جواب دادم: اولین بار است به کربلا می روم. چشمانش برقی زد و با لبخندی که روی لب هایش نقش بسته بود گفت: امسال آمده ای تا عاشق شوی شک نکن دیگر نمی توانی از این سفر دل بکنی و آرزوی هرسالت، اربعین وکربلا می شود .

در دلم به او می خندم و با خود می گویم، بگذار اینبار بگذرد پشت دستم را داغ می کنم! مرا چه به پیاده روی اربعین؟!

دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت در سفر اول چیزهای عجیب زیادی می بینی. خندیدم و گفتم: مگر به سرزمین عجایب قدم گذاشته ام؟! به نشانه تایید سری تکان داد و گفت: دقیقأ

خداحافظی کردم و درحالی که به سمت ماشین می رفتم صدایش رامی شنیدم که می گفت: به حرم ابا عبدالله رسیدی ما را هم دعاکن…

ادامه دارد…


1 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    وقتی از کربلا برگشتی باز هم بنویس این بار نظرت چیه؟ سال دیگه میری؟

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان